تبليغاتX
سکوت عاشقانه




















سکوت عاشقانه

سکوت سرشار از ناگفته هاست....

بخوام از تو بگذرم  من با یادت چه کنم

 تو رو از یاد بیرم با خاطرات چه کنم

 حتی از یاد بیرم تو رو  خاطرات تو

 بگو من با این دل خونه خرابم چه کنم

 تو همونی که واسم یه روزی زندگی بودی

 توی رویاهای من عشق همیشگی بودی

 اره سهم من فقط از عاشقی یه حسرت

  بی کسی عالمی داره

 واسه ما یه عادت

چطور از یاد ببرم اون همه خاطراتم و

 اخه با چه جراتی  به دل بگم نمون برو

 دل دیگه خسته شده به حرف من گوش نمیده

 چشم به راه تو میمونه همیشه غرق امیده.

 پخوام از تو بگذرم من با یادت چه کنم

 تو رواز یاد ببرم با خاطرات چه کنم

 حتی از یاد ببرم تو و  خاطرات تو بگو من با این دل خونه خرابم چه کنم ................................

 

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 21:26 توسط مریم| |

قصه یا غصه از کجا شروع شد

اتشفشان خاموش بلاخره روزی فوران میکنه یا دریای ارام روزی طوفانی میشه

نمیدونم چه جوری بگم ولی میخوام بگم از روزای که میگذره روزای خوب وبد .روزای که اصلا توی این مدت برام جالب نبود بدیاش بیشتر از خوبیاش بوده ولی خوب این نیز بگذرد

این قصه سر طولانی داره نه برای یکسال نه برا ی دوسال بلکه برای سال 81 تا الان کم نیست خیلی زود میگذره انگار دیروز بود همه اتفاقات نمیخوام زیاد به گذشته که هیچ وقت بر نمگیرد برم یعنی نه الان حال خوبی ندارم که بگم ولی خوب این اتفاقات اخیر همشه نشات میگره به همون سالها

.خیلی اتقاقات افتاد که من سعی کنم فراموش کنم ولی نمیشه نخواهد شد نمیدونم چی صلاح حکمت نمیدونم هر بار خواستم از فکر بیام بیرون واقعا نمییشه واقعا سعی کردم یک روز نتونستم از فکرشم بیام بیرون فراموشش کنم ولی خوب کاریش نمیشه کرد نمیدونم از کجا شروع کنم .

امسال گفتم میخوام ماه رمضون خوبی داشته باشم بدونه گریه زاری بدون هیچ ناراحتی ولی نشد خیلی سعی کردم اروم باشم تا حدودی تونستم یعنی سعی کردم خودم به کوچه علی چپ که الان مدتی برام این کوچه اشناست .کوچه خوبی توصیه میکنم یه مدتی برای فراموش کردن ناراحتی خودتون به کوچه علی چپ برنید.

از شوخی بگذریم اوایلش ماه رمضون بود توی شرکت از صبح کلی کار داشتم تا حدود2 تموم کردم بیکار بودم یه سری امدم نت بزنم بینم چه خبره تو فیس بوک بودم دیدم بله اقا انلاین شدن کلی چت کردیم اولش خوب شروع شد از این ور از اونور گفتم شنیدم خلاصه کلی سر به سر هم گذاشتیم تا اینکه حرف به رفتن از ایران کشیده شد که دارم کارامو میکنم برم نمیدونید چی بهم گذشت ا دستم دیگه رو کیبورد نمیرفت نمیتونستم تایپ کنم ولی اصلا بروز ندادم کلی تشویقش کردم چه کار خوبی بهترین کار میکنی اینجا بمونی که چی بشه نه اینده خلاصه اصلا بروز ندادم که ناراحتم از رفتند دوریت برام سخت میشه دیگه بعد این همه سال اخلاقیاتش دست امده بود دیگه خداحافظی کردم دنیا بهم تیره و تار شد ولی هیچی نمیتونستم بگم فقط تو دلم لعنتی بود که به خودم میفرستادم چه اشتباهی کردم بگذریم به خودم گفتم تو که میدونستی بس اروم باش فکر نکن هنوز که نرفته هی دارم به خودم دل داری میدم که اینقدر قضیه رو بزرگش نکنم هی خودم اروم کردم ولی از شدت عصبانیت که داشتم زدم به معده که انقدر حالم بد شد توی شرکت که دوستم نداشت روزه بگیرم گفت تو داری میمری با این حالت میخوای روزه بگیری خلاصه نتونستم طاقت بیارم روزه خوردم خیلی ضعیف شدم هی با خوردم کلنجاررفتم تا تونستم با این موضوع کنار بیام هنوز اتفاقی نیفتاده پس خودم به خاطرا چیزی که قرار اینده اتفاق بیفته نیاید حالم خراب کنم هی به خودم تکرار وقتی دوست صمیمی شنید بهم گفتم چیکاری میکنی بمیرم میدون الان چه حالی داری ولی مثل همیشه حفظ ظاهر کردم گفتم هیچی من میمرم مگه چی من که قصد داشتم برای ادامه تحصیلم برم کاندادا یا مالزی حالا میرم امریکا چه اشکالی داره مرده بود از خنده میگفت جدی میگی گفتم اره اصلا شوخی ندارم من خیلی وقت خانوادم با این موضوع دارم اماده میکنم یه چند سالی میشه هی دم از رفتن میزنم هی میگم من ایران بمون نیستم گفته باشم البته یه دوسالی با قبول شدن دانشگاه موندگار شدم البته خیلی بهتر حداقل توی این دوسال خودم شرایط اماده میکنم تا ببینم چی میشه البته هنوز خانواده جدی نگرفتند ولی میدون من چیزی که بگم حتما عملیش میکنم فقط شرایط عوض شد چون من اصلا قصد رفتم به اون کشور نداشتم ولی الان بهونه میشه برای رفتنم .

هیچی بگذریم تا اینکه من اروم تر شدم تا اینکه چند روز از این قضیه نگذشته بود که سه تا خواستگار نمیدونم از کجا سرکله شون پیدا شده بود امدن من داغون اصلا حوصله این قضایا واقعا نداشتم تمام سعی کردم که نذارم اینا پاشون به خونه ما باز بشه چون کارم سختر میکرد شکر خدا خانواده با دوتاشون مخالف بودن همون موقع جواب رد دادن تا اینکه یک نفر مونده بود من زیاد موافق نبودم این با برام جالب بود اخه من عید رفته بودم خونه عمه جان دوستای شوهر عمه برای عید دیدنی میان منزل عمه جان با پسرشون بعد عمه من قم زندگی میکنه من اصلاو اهل چادر روسری سر کردن نبودم دیگه به حرمت مهموناشون یه شالی سر کردیم دیگه اینا کلی خوششون امده بود البته پدر مادر از قبل این خانواده رو میشناختن ولی من نمیشناختم فقط اسموشن شنیده بودم مادر میگفت خانواده خوبی هستن مومن .........از این حرف من واقعا میگم اصلا دوست ندارم ازدواجی بکنم که از نظر فرهنگی یا عقاید مذهبی تفاوت داشته باشم حاضر نیستم خانواده همسر اینده مومن یا به قولی جا نماز اب بکشه وووووووووووووووی واقعا از هر چی مومن بیزار شدم بخاطر دلایلی با خدا باشه این از همه چیز برام مهمتر چون وقتی با خدا باشی از خیلی چیزای حذر میکنه ولی کسی که ادعای مومنی داره هر کار میکنه این واقعا زشته بماند من گفتم نمیتونم مادر من اونا من با روسری دیدن میدون من بی حجاب میدون خیلی چیزا رو بعدشم من قم برم زندگی بکنم اصلا حرفشو نزن من برام سخت مامان گفتم میدون اونا بلاخره با خانواده عمت رفت وامد دارن مارو میشناسم گفتم اصلا ازش خوشم نمیاد زور که نیست خوب خدا روشکر اینا حذف شدن تااینکه وووووووووووووی حالم از هر چی خواستگار بهم میخوره حالا که من قصد ازدواج ندارم از در دیوار برای من بدبخت خواستگار میاد بعد یک هفته از این ماجرا گذشت همکار گفتم اره دوستای مامان یه پسر داره اینطوری اونطوری شرایط واقع خوب بود اصلا مذهبی نیستن وووو چیزای دیگه من گفتم خانم ...من اصلا قصد ازدواج ندارم اصلاسن من سن ازدواج نیست همکار گفتم حالا با پسر دو جلسه برو بیرون شاید از هم خوشتون امد گفتم پسر خوبیه راستش اون دختر چشمو ابرو مشکی میخواد وگرنه من خودم زنش میشدم چون این خانم چشم ابروی روشنی داره گفتم نه دوستم اصلا نمیخوام ازدواج کنم واقعا میگم قصد دارم تو سن 40 یا 50 سالگی ازدواج کنم واقعا بهم خندید گفت چر این سن گفت اخه ازدواجی توی اون سن دوامش بیشتر هر دو طرف پخته نه دیگه سر مسائل پیش پا افتاده با همه کلنجار میرن با ارامش کافی زندگی میکنی تا جوون هستم همه دور ور هستن احساس تنهایی نمیکنم وقتی پیر بشم نیاز به همدم دارم اون موقع  ازدواج میکنم .به خدا انقدر ارامش داری توی اون سن نه مشکلی نه بچهای میری عشق میکنی زندگی میکنی .راستش اصلا حوصله اینکه ای مامانت این گفت ای خواهرت اینطوری کرد توی چرا این گفتی از این مسائل که بین هر زن شوهر پیش میاد خوشم نمیاد حوصله ندارم دوست ندارم اگه قرار باشه 20 سال با یه نفر زیر یه سقف زندگی کنم که 10 سالش با ناخوشی ووووومشکلات زناشوی باشه حاضرم 10 سال یا 5 سال با یکی زندگی  مشترک داشته باشم که با کمال ارامش پختگی باشه نه مشکلات .

بماند خیلی حرف زدم تا اینکه اخر ماه رمضان شد ما از مشهد مهمان داشتیم بخاطر عروسی یکی از دوستانمان امدن بودن تهران منزل ما با امدن یه سری مسائل دوباره شروع شد اخه دوهفته منزلمون بودن البته همشون امده بودن یه 20 نفری میشدن اینا خانوداه فقط یه پسرشون ازداواج نکرده که میخوان بندازنش به ما ولی من که دم به تله نمیده که البته اینا خیلی وقت جواب نه شنیدن ولی ولکن نیستن تا اینکه ماجرا اینا از این جا شروع شد عمه جان ویلاشون ما رو واین خانواده رو دعوت کردن من اولش ساز مخالف زدم که من نمیام چون هم دانشگاه دارم هم سر کار باید برم مامان گفتم نه زشته اینا هستن ما قرار شد 5شنبه بریم تا جمعه اونجا باشیم من 5شنبه سر کار بودم تا نیمه وقت هستم مامانی بابا هی زنگ زشته زود بیا نهار اونجا هستیم تا تو بیای برسیم دیر میشه گفتم من نمیتونم بیام گفته باشم خودتون برید دیگه با هزار بدبختی ما رو بردن .....

ادامه دارد......


پ ن:

دوست داشتم بنویسم ولی اصلا حالم خوب نیست بد جوری سرما خوردم یه دوهفته سرما خوردم خوب شدم ولی از دیشب تا حالا دوباره سرما خوردگی بدن درد واستخوانم داره میترکه از درد شدید گلو درد اصلا خوب نیستم امروز نه دانشگاه رفتم نه سر کار موندم خونه تا یه کم خوب بشم .

جوجوم(خواهرزدام) مریض شده اخه خاله قربونش بره از مدرسه زنگ زدن بیاین دنبالش حالش بده الان


با هم افتادیم .

الان عصبانی هستم اخه رو که نیست یه روز خونه هستم میخوام استراحت کنم چه توقعاتی که ندارن خواهر مامان رفتن بازرا مبل الان اومدن خونه میگن تو حالت که بد چرا تو نت نکنه غذا رو اماده کنی اخه چقدر حرص میخورم از دست این خواهر سوپ گذاشتم مرغ گذاشتم داشتم برنج ابکش میکردم رسیدن خونه گفتم خودت دیگه ابکش کن من نمیتونم رو پام واستم .اخ تقصیر خودم احمقم هستم مثل اینا خودم نمیندازم وقتی مریض میشم الان تصمصیم عوض شد کلاس بعد ظهر میرم حوصله ندارم خونه باشم .چون باید حرص بخورم

دلم مگیره وقتی اعضای خانودام مریض میشن براشون از تمام وجودم مایه میذارم اب میوه بگیرم سوپ یذارم ولی خدا نکنه مریض بشم الان هم بچه خواهر مریض شده مریم پشو ابمیموه بگیر مریم پشو تو پاشوش کنه بقیه خواهرم ....................

خیلی عصبانی هستم از دست همشون .....

ببخشید اگه غلط املایی دارم چون حال دوباره خوندنش ندارم


پ ن: هر چی فکر میکنم اصلا حس ندارم  نمیدونم برم یا نه .

واونقدر ضعیف شدم که حس بلند کردن یه لیوانم اب ندارم داشتم لیوان اب میذاشتم روی میز از دست سر خورد سر گیج رفت خیلی خیلی حالم بد وووووووووووووووووووووووووی

نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 14:7 توسط مریم| |

سلام

وووووووووووی چقدر دلم تنگ شده برای اینجا برای دوستام ولی اصلا حال وحوصله درست حسابی ندارم یه دنیا حرف دارم برای گفتن ولی توان گفتن ندارم دلم گرفته از زندگی نمیدونم چیکار کنم اروم نمیشم بد جوری بهم ریخته ام خدا

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 11:10 توسط مریم| |

هوررررررررررررررررررررررررررا  سکوت عاشقانه یکساله شد

چقدر زود میگذره یکسال با تمام خوبی وبدیهاش گذشته توی این یکسال دوستای خوب پیدا کردم دوستای که واقعا مهربون دوست داشتنی راستش درست توی پیوند وبلاگ دوستای کمی دارم ولی احساس خوبی دارم چون بهترین دوستها رو دارم واقعا شکر میکنم

شرمنده فقط با یک رو تاخیر جشن تولد سکوت عاشقانه گرفتم .

 Image hosting by FreezPic.Com


سکوت عاشقانه رفیق نیمه راه من نیست

 

 بلکه یار همیشه من است

از کودکی تا آنجا که خاطرم می آید سکوت  همراه من است

هنگامی که دیگر کودکان در هیاهوی بازیهای کودکانه غوطه ور بودند

من در سکوت خود آرمیده بودم


و هنوز پس از سالها هنگامی که دیگران در هیاهوی عشق؛

هیاهوی مهر و هیاهوی نشاط غرق اند ...

من در سکوت عاشقانه خویش آرمیده ام... .

و در این حیطه نیز در سکوت عاشقانه خویش پنهان میشوم...


نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 22:24 توسط مریم| |

بازآ،بازآ،هر آنکه هستی بازآ

گر کافر و گبر و بت پرستی باز

این درگه ما،درگه نومیدی نیست

صد بار اگر توبه شکستی،بــازآ

پاکم کن خدا....


 

اگر توی این شبها عزیز و توی خلوت

تنهاییت دلت شکست

 و اشکت سرازیر شد

برای من هم دعا کن که خیلی خیلی محتاجم ... التماس دعا

نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 23:32 توسط مریم| |


من شکوفایی گل امیدم را


در رویاها میبینم


وندایی که به من میگوید:


گرچه شب تاریک است


دل قوی دار سحرنزدیک است

نوشته شده در دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 22:33 توسط مریم| |

ترس


ترسم از دست تو بوده برای خواستن عشقم نیاد اون

نیاد اون روزی که دیره واسه ی داشتن عشقم


ترس


ترسم از این که روزی من به یاد تو نباشم

دیگه دلللللللل دیگه دل سرد بشم از تو برم ووووووووو با تو نباشم .


ترسم این که روز روی بالام پا بزارم

واسه ی بد بینی حرفات تو رو تنها بزرام

ترس من از خندهای تلخ بی روح لبت تو ست کاش بدونی دل تنها گم شده توی این شب تو

ترس

ترسم این که دیر بفهمی عشق پاک تو نگاهم دیگه آآآآآآآآآآآآآآآآآآآ

دیگه آرزو م نباشه بموینم همیشه با هم

ترس

ترس از این که روز ی من به یاد تو نباشم دیگه دللللللللللللللللللللللل دیگه دل سر د بشم از تو برم دیگه با تو نباشم

برم با تو نباشمممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم



پ ن:

سلام .

دوست دارم اینجا از دوست خوبم تشکر کنم مرسی دوست خوبم امروز وقتی صدای مهربون دوست داشتنی تو شنیدم اروم شدم واقعا حال خوب نبود مرسی الان خیلی خوبم خیلی اروم شدم برام دعا کن اشتباه نکنم درست تصمیم بگیرم .خیلی دوست دارم .

پ ن:2

امروز که داشتم میومدم خونه توی ترن که بودم یه پیر زنی دیدم اشک تو چشام جمع شد یاد مامان بزرگم افتادم خیلی دلم برای مامان بزرگم تنگ شده خیلی جاشون خالی روحشون شاد الان چند سال حس بدی دارم دیگه مثل قبل نیستن که همه نوه و نتیجه هارو توی ماه رمضان دور هم جمع کنن خدا روحشون شاد کن .امروز تصمیم گرفتم برم سر خاکشون دلم بد جوری هواشون کرده .

دوستای خوبم موقع سحر موقع افطار فراموشم نکینید از دعا های خیرتون




نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 15:7 توسط مریم| |

چقدر روزای شاد بودن زندگیم کوتاه شده.اخه چرا؟؟؟


چرا؟؟؟؟؟



چرا؟؟؟



چرا؟؟



چرا؟


چرای که خدا جون فقط خودت میدونی بس .


خدا نزدیک اذان دلم نمیخواد روزه مو با اشک باز کنم ولی چه کنم که نمیتونم اشک داره سرازیر میشه خدا


نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 19:53 توسط مریم| |

نمیتوان برگشت و آغاز خوبی داشت

ولی میتوان آغاز کرد و پایان خوبی داشت




سلاممممممممممممممممم گرم به تمام دوستای نازنین خوبم.

اول ازهمه ماه مبارک رمضان ماه مهمانی خدا ماه پر برکت به همه مسلمانان تبریک میگم .

این بیت خیلی دوست دارم بهم انرژی میده نمیتوانم به گذشته برگردم ولی میتوان اغاز کنم پایان خوبی با توکل به خدا داشته باشم .

امسال به خودم گفتم خدا دیگه نمیخوام امسال ماه رمضان ,ماه به این عزیزی نفهم چه جوری میگذره بسه نمیخوام نمیخوام دوسال چشم اشک بود بسه نمیخوام میخوام امسال شاد باشم میخوام به نحو احسن از این ماه به این پر برکتی به خوبی بهره ببرم میخوام زندگیمو عوض کنم امروز دومین روز از ماه مبارک رمضان امروز خیلی خوشحال چیزی که میخواستم امروز اتفاق افتاد امروز به اطرافیان گفتم که من میتونم امروز گفتم من همون مریم هستم نمیذارم از خواسته هام دور بشم نمیذارم مشکلات زندگی یادم ببره چه ارزوها وچه هدف های داشتم نمیذارم چون از اول توکل کردم به خدای بزرگ خدای که هر چقدر شکر کنم کم کردم بازم از خدا اینجا توی سکوت عاشقانه ام تشکر میکنم به خاطر همه نعمتهای که بهم داده .امروز اولین حاجتم از امام رضا ع گرفتم .

.

امروز خیلی خوشحال درست هنوز به طور کامل 100%اتفاق نیفتاده ولی بازم امیدوارم اصلا 1در صد ناامید نیستم میدونم درست میشه دلم خیلی روشن نمیدونم شاید حرف دوست گلم که بهم میگفت اگه 1%ناامید باشی خدا زورش به 99%میرسه ولی امشب من حتی 1%ناامید نیستم پیش به سوی زندگی بهتر .با هدفهای بهتر..

در اخر نماز روزهاتون قبول حق باشه من از دعا های خیرتون فراموش نکنید

نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 21:58 توسط مریم| |

از خدا پرسيدم:خدايا چطور مي توان بهتر زندگي کرد؟
خدا جواب داد :گذشته ات را بدون هيچ تاسفي بپذير،
با اعتماد زمان حال ات را بگذران و بدون ترس براي آينده آماده شو.
ايمان را نگهدار و ترس را به گوشه اي انداز
شک هايت را باور نکن و هيچگاه به باورهايت شک نکن.
زندگي شگفت انگيز است فقط اگربدانيد که چطور زندگي کنيد

مهم این نیست که قشنگ باشی ، قشنگ این است که مهم باشی! حتی برای یک نفر

مهم نیست شیر باشی یا آهو مهم این است با تمام توان شروع به دویدن کنی
كوچك باش و عاشق.. كه عشق می داند آئین بزرگ كردنت را

بگذارعشق خاصیت تو باشد نه رابطه خاص تو باکسی

موفقيت پيش رفتن است نه به نقطه ي پايان رسيدن

فرقى نمي كند گودال آب كوچكى باشى يا درياى بيكران... زلال كه باشى، آسمان در توست

نلسون ماندلا

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 10:35 توسط مریم| |


Design By : Night Skin